تبليغاتX
سرزمین کوآلا

سرزمین کوآلا

با هم در ابتدای یک راه بلند، مهاجرت

سلام .

فردا دومین سالگرد تولد اینجاست. پس تولدت مبارک.

الآن هم بعد از حدود یک سال و نیم دوباره اتفاقی برگشتم اینجا و دیدم فردا دومین سال تولد وبلاگم هست. پس به فال نیک میگیرم و مجددا امیدوارم بتونم بنویسم

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 21:28  توسط شوهر عزیز  | 

با توجه به پست قبلی در مورد برگ سنا و اشتیاق دوستان خوبم میخوام یه سری اطلاعات اضافی بیان کنم :

خب اول توضیخ علمی :

"سنا" گیاهی است که بیشتر به شکل بوته ‌ای می‌ باشد و از برگ آن استفاده می‌ شود. جنس گیاه به نام Cassia می‌ باشد و از خانواده ی نخود است.

سنا

از بیشتر گونه‌های آن جهت درمان یبوست استفاده می‌ کنند. برگ همه ی گونه‌ها به خاطر وجود ترکیباتی به نام"انتراکینون‌ها"  تلخ می‌ باشد.

با وجودی که گونه ‌ای از سنا در جنوب ایران و در حوالی خلیج ‌فارس می‌ روید، ولی به دلیل نیاز زیاد به این گیاه، عمده ی آن وارداتی است. گرچه گونه ی ایرانی و نوع وارداتی از نظر گیاه‌شناسی با هم متفاوت می ‌باشند، ولی از نظر خواص ضد یبوست مشابه هستند.

میزان مصرف روزانه ی برگ سنا برای افراد بزرگسال، بین نیم تا یک گرم است که می‌ توان بر روی آن حدود یک استکان آب ریخت و 10 دقیقه جوشاند، سپس صاف کرد و میل نمود.

بهترین زمان مصرف شب هنگام است. گرچه می‌ توان این محلول تلخ را با نبات یا عسل شیرین کرد، ولی تلخی آن کاملاً از بین نمی‌رود.

در مصرف سنا نباید زیاده‌ روی کرد، چرا که ممکن است باعث اسهال شدید گردد. همچنین نباید از سنا به‌ طور ممتد و طولانی استفاده کرد، چون باعث تنبلی روده می‌ گردد. بهتر است پس از دو هفته استفاده، یک یا دو هفته مصرف آن را قطع نماییم. 

نکته قابل توصیه دیگر این است که سنا نباید در افراد کمتر از ده سال مصرف شود.

با توجه به اینکه در سال‌های اخیر برای رفع یبوست از سنا به‌ طور وسیع در جهان استفاده می ‌شود، صنایع داروسازی قرص آن را تهیه نموده که در داروخانه‌های ایران موجود می ‌باشد.

دوم : توضیح خودمونی :

برگ سنا رو میتونید از عطاری تهیه کنید . ممکنه به صورت قرص و یا میکس شده باگل سرخ رو بهتون پیشنهاد کنه ولی شما فقط به برگ سنا نیاز دارید. این برگ رو باید مثل چایی دم کنید ولی یه مقداری ذیر دم میکشه. پس حدود دو قاشق غذا خوری رو توی قوری برزید و مثل چایی دمش کنید. برای دم کردن حدود نیم ساعتی صبر کنید، بعد داخل لیوان بریزید . اما چون بدمزه هست مخصوصا برای خانومها پیشنهاد میکنم با آبلیمو صرف کنید. اثر این جوشانده تقریبا بین ۷ تا ۹ ساعت طول میکشه. پس بهتره شب اون رو میل کنید. صبح همچنان شما رو در درگیر میکنه که از تعجب شاخ در میارید. گلاب به روتون حدود نیم ساعتی باید تشریف ببرید توالت.

نکته : ساعت اثر کردن ، غلظتی که باید مصرف بشه کاملا به فیزیولوژیک بدنتون بستگی داره پس برای بار اول یه مقداری احتیاط کنید که بعد از اون بنده رو لعنت نکنید.

باور کنید اثرش با رژیم دکتر کرمانی فوق العاده اس. شاید باورتون نشه من توی ۳ ماه حدود ۲۰ کیلو با این روش کم کردم. در ضمن از نظر روانی هم خیلی خیلی به آدم آرامش میده.

اگه دوست داشتید بیشتر بعدا با هم صحبت میکنیم.

فعلا با اجازه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 17:24  توسط شوهر عزیز  | 

از صبح مدام به خودم ميگفتم اين رو مينويسم اون رو مينويسم از اين تعريف ميكنم و ... ولي الان كه اومدم بنويسم همشون يادم رفته . جالبه اصلا يادم نمياد چي ميخواستم بگم. از اتفاقات روزمره بگم تا شايد يادم بيفته :

آهان ميخواستم اول از همه خودمون رو با اسم واقعي معرفي كنم. بنده امير هستم  و همسر بنده مرضيه خانم . همون شوهر عزيز و همسر مهربون.

از كادوي تولد مرضيه ميگفتم كه بالاخره يه پليور خيلي خوش رنگ (بنفش )‌از بوسيني سر عباس آباد براش خريدم تا مامان پروين بهش بده  بعدشم سريع برگشتم خونه تا مرضيه نفهمه.

 اينقدر از خريد اينجوري خوشم مياد كه بهش نميگم اومدم خريد بعد سورپريزش ميكنم.

چهارشنبه هم صرف كار و كلاس زبان شد. مرضيه 5 شنبه امتحان خيلي سختي داشت كه مجبور بود شبا تا 2 بيدار بمونه از طرفي اين سه روز آخري هم مرخصي گرفته بود و خونه مونده بود تا درس بخونه.

5 شنبه هم با سلام و صلواتفرستادمش دانشگاه تا امتحان بده. خدا رو شكر خوب از پس امتحان بر اومد. عصري هم رفتيم خونه مامان پروين تا كادو مرضيه رو بده. سر راه يه شيريني فروشي خيلي عالي ارمني پيدا كرديم و ازش كيك خريديم و با خودمون برديم. جاتون خالي اول شام و بعد كيك و بعد فيلم حكم رو نشستيم ديديم. بدكي نبود. تا شب برگشتيم خونه ساعت 12 شده بود و مستقيم به داخل رختخواب شيرجه زديم.

(در ضمن يادآوري كنم كه رژيم دكتر كرماني رو مجددا شروع كردم بنابراين خيلي خيلي حواسم به شام و كيك خوردنم بود.)

جمعه هم ساعت 9 از خواب بيدار شديم به رسم هميشه مرضيه تخم مرغ مخصوص من رو درست كرد كه واقعا جمعه صبحها ميچسبه  بعد براي صرف ناهار رفتيم خونه مرضيه اينا (مامان مليحه) . تا عصري اونجا بوديم ولي چون من مجلس سالگرد ختم دعوت بودم به اتفاق باباي مرضيه و برادر زن عزيز رفتيم اونجا . جاتون خالي عجب برنامه شامي چيده بودن. وقتي بوي باقالي پلو با گوشت خورد به مشامم ديگه هيچي نفهميدم. حسابي خوردم.  اما خوردن همانا و عذاب وجدان هم همانا. (ولی شب با راهکاری که معرفی میکنم خودم رو از شر عذاب وجدان آزاد کردم).

خلاصه بعد از مراسم رفتم دنبال مرضيه ولي چون واسه مامان مليحه هم كيك خريده بوديم مراسم كيك خوري رو هم بجا آورديم و بعد از اون برگشتيم خونه تقريبا ساعت 12 و نيم شده بود. حالا اين وسط نشستيم يه سي دي استاد شجریان که تو دانشگاه تبریز اجرا کرده بود رو دیدیم تا ساعت 2. خداییش دارین برنامه ریزی رو جمعه شب که فردا علی الطلوع باید سر کار باشیم رو چقدر دیر میخوابیم.

این از این دو سه روز ولی من هنوز یادم نیوفتاده چی میخوام بگم.

 

اممممممممممممممممممممم  آهــــــــــان یادم افتاد :

 

میخواستم چهار تا پیشنهاد ویژه بهتون بدم :

1-     کاوه یغمایی آلبوم جدیدی به نام – سکوت سرد – رو منتشر کرده. باید بدونین که حدود 2 سالی سر این آلبوم تو ایران گیر بوده که به نتیجه نمیرسه. بعد مثل خیلی از ماها عطای این مملکت رو به لقاش می بخشه و میره کانادا. این آلبوم رو هم اونجا منتشر کرده. واقعا معرکه اس. بی نظیره . واقعا اعتراض بزرگی نسبت به اوضاع قمر در عقربه. دو تا آهنگ در مورد رفتن (مهاجرت) داره که حیف گوش نکنید. اگه یه زمانی خدای نکرده به حرفم گوش کردید خوشحال میشم نظرات تون رو برام بنویسید.

2-      کتاب در آغوش نور نوشته بتی جین آیدی رو که فریده دامغانی ترجمه اش کرده رو بخونید. این هم کتاب قشنگی راجع به خانم آیدی (نویسنده) هستش که یکبار تجربه مرگ و رفتن به دنیای دیگر و بازگشت به این دنیا رو داره. بدکی نیست.

3-      آقایون و خانومایی که در رژیم به سر می برید. بنده کشف جدیدی به نام برگ سنا کردم. این گیاه که به صورت دم کردنی باید مصرف بشه واقعا معجزه میکنه. اگه توضیحی خواستید در خدمتم. شما رو از عذاب وجدان پر خوری راحت میکنه.

۴- وبلاگ "  سرزمین کانگروها " رو از دست ندید(آدرسش تو سایت بار وبلاگم هست) . به عنوان دست گرمی (به نقل از این وبلاگ قشنگ ) :

 

"خوشحالم که یک روزی تصمیم گرفتم همه سختی های مهاجرت رو بپذیرم و رویای زندگی ام رو جای دیگری دنبال کنم در این مورد باید مفصلتر بنویسم ............... "

 

وایی خدای مهربون . دوباره الآن داره برف میاد . همه جا هم سفید شده. من عاشق برف و آرامشی هستم که هنگام بارش برف هم جا رو فرا میگیره. واقعا خدایا شکرت.

 

خیلی پرحرفی کردم.

 

فعلا با اجازه

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 22:48  توسط شوهر عزیز  | 

خداییش مملکتمون تعطیله . امروز ۲ ماه شد که به ما حقوق ندادن. پیگیری هم که میکنیم میگن ممکنه تا شب عید خبری نباشه. حقوق که اینجوریه وای به حال عیدی و پاداش و ... . جدی جدی باید یه فکری بکنم. اینجوری حتما به مشکل میخوریم.

مامان پروین زنگ زد گفت میخوام برای منزل ما کادوی تولد بخرند ولی نمیدونن چی بخرن بنابراین این وظیفه خطیر به گردن بنده افتاد . من هم واقعا نمیدونم چی بخرم. شما پیشنهاد خاصی ندارین؟

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 10:19  توسط شوهر عزیز  | 

 تولدمون مبارک 

 امروز تولد بنده و عیال مربوطه میباشد . لطفا ذوق کنید 

اما بریم سر اصل مطلب :

از ۵ شنبه دوست داشتنیم براتون گفتم میخوام اضافه کنم که :

دیدم دلم نمیاد خونه رو جمع و جور نکنم . بلندشدم ترکش های ناشی از درس خوندن عیال رو جمع و جور کردم ، ماشین لباس شویی رو ۲ بار روشن کردم ، جارو کشیدم و ناهار رو گرم کردم تا منزل تشریف آوردن با اجازتون ناهار رو زدیم و بعدش یه خواب باحال تا ۶. عیال رفت سر در من هم اومدم پیش هووی عیال یعنی کامپیوتر (این اصطلاح خودشه). شب رفتم یه دوری بزنم و یه سری خرید انجام بدم. تو داروخانه منتظر تحویل قرص های سرماخوردگی بودم که اتفاق خیلی خنده داری افتاد. یه خانوم جوون با پسر حدود ۳، ۴ سالش اومدن (از اون بچه تخس ها بود ) و نسخه رو تحویل دادن و منتظر وایسادن. بچه رفت جلوی ویترینی که ک.ا.ن.د.و.م توش چیده بودن و بلند داد زد مامان اینا چیه. وای من میگی از خنده ترکیم.  مامان بدبخت هم خندش گرفته بود هم خجالت میکشید وای وای هی بچه هم سوالشو تکرار میکرد. خلاصه جاتون خالی خیلی خندیدم. این از ۵ شنبه.

جمعه هم به زبان خوندن و مرتب کردن کامپیوتر تا عصری سپری شد. بدون هر گونه عشقولانه و یا حرکت اضافی دیگه من این اتاق و عیال اون اتاق مشغول خر زدن.با پیشنهاد بنده به خونه مامان پروین رفتیم که خاله و مامانی هم اونجا بودن. سر راه هم نذری گرفتیم .

شنبه هم چون عیال میخواستند درس بخونن بیرون نیومدن من هم با دوستان قرار گذاشتیم و زدیم بیرون (به قول معروف رفتم زوووو) . خیابونا قرت و قیامت. رفتیم سمت لویزان و شیان پیش یکی دیگه از دوستان که نذری میدادن. با دست پر از قیمه برگشتم پیش منزل و ناهار رو باهم صرف کردیم. بعد از خواب زدیم بیرون به سمت میدوون محسنی - عینهو پادگان نظامی شده بود و بگیر بگیر ما هم فلنگ و بستیم و رفتیم خونه مامان ملیح (مادر عیال) و تا ۱۲ اونجا بودیم و بعد برگشتیم خونه

امروز هم مثل سنگ از خواب بیدار شدیم و رفتیم سرکار . بعد از یک ماه وقفه مجددا پیش دکتر کرمانی رفتم و پس از وزن کشی و یه ذره غرغر که خانم دکتره کرد تصمیم گرفتم مثل قبل با جدیت بیشتر شروع کنم.

نتیجه اخلاقی : زندگی، قصه مرد یخ فروشی است که از او پرسیدند : فروختی ؟ گفت : نخریدند، تمام شد.

با اجازه.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 23:1  توسط شوهر عزیز  | 

میگم خدا پدر و مادر اونی که ۵ شنبه رو اختراع کرد بیامرزه . من که عاشق ۵ شنبه هام خیلی خیلی حال میده . راحت میگیری میخوابی ، سر فرصت ناهارت رو در کنار منزل (همسر جون) میخوری و به کارهات میرسی.

عرضم خدمتتون که ۲ شنبه ماشین در اختیار منزل بود و عصری اومدن دنبالم (چه حالی میده آدم یکی بیاد دنبالش- من که تجربه اولم بود) بعد به مناسبت تولد مادرشوهر جان (مادر بنده) جهت خرید کادو راهی میدان ۷ حوض و بعد کوکاکولا شدیم . بعد از خرید به صرف شام تشریف بردیم اونجا.

وای وای وای دارم میترکم از خنده   . ما خونمون نزدیک یه امامزادس(پونک). الآن داره از بلندگوش میگه : " خانومهای محترم واسه پاک کردن سبزی به حسینیه تشریف بیارن "

جون من دارین مشارکت مردمی رو . وای وای اشکم دراومد از بس خندیدم.

مملکتمون خیلی خیلی مسخره شده . شما ها حتما اسم محله نظام آباد رو شنیدین تو شرق تهران.

اگه نشنیدین بهتون بگم که اونجا خفن ترین محله تهرانه از هر نظر : مواد مخدر ، زنان خیابانی ، دختران فراری ، قاچاق اسلحه ، کیف قاپی ، دزدی ، خفت گیری و ......    یعنی هر کی میخواد اوج خلافشو ثابت کنه میگه من بچه نظام آبادم .  خلاصه پریشب ما بر حسب اتفاق از این محله حدود ۱۰ شب مجبور شدیم که رد بشیم. وای وای نمیدونین به اندازه تمام تهران دسته عذارداری و تکیه و حسینیه بود . واقعا مسخره بازیه . یارو با شلوار ۶ جیب ۶۰ پیله پلنگی + کتونی زرد + گوش های شکسته + موهایی که بکسوری آرایش شده + یه زنجیر خفن طلا + دستبند نقره + کاپشن خلبانی + ... و نئشه از عملیات وایساده جلو دسته و مثلا همه کارس . واقعا دلم میخواست با ماشین بزنم زیرش کنم . حالا حساب کنین نزدیک ۹۰٪ آدما این تیپین اونجا . وای وای وای. ما هم زودتر فلنگ رو بستیم و اومدیم خونه.

زیادی حرف زدم . واسه این ۲ روز تعطیلی مسخره هم برنامه ایی نداریم. راستی شما پیشنهاد خاصی ندارین؟

راستی اگه دوست داشتین شما بگین کدوم محله تهران تشریف دارین.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 10:1  توسط شوهر عزیز  | 

سلام سلام ،

واقعا لذت میبرم میام میبینم دوستان خوبم از خودشون نظرات در کردن. از همتون ممنونم.

دیشب بالاخره تونستم فیلم  راز رو به ام پی تری تبدیل کنم تا بتونم توی ماشین هم گوش کنم.

جون خودم هوا خیلی خیلی سرد شده خونه ما هم کم کمک داره به پادگان تبدیل میشه. ساعت ۸ که میاییم خونه تازه همسرجون میشینه سراغ درس و مشقش تا ۱۲ چون هفته دیگه امتحانات شروع میشه بعد هم میخوابیم (البته بدون عشقولانه) صبح دوباره روز از نو روزی از نو .

امروز ظهر رفتم سراغ ماشین که جلو شرکت پارکش کرده بودم دیدم یه گربه تپلی حموم آفتاب گرفته خیلی دلم براش سوخت (خدایا خودت بهش کمک کن این زمستون رو بگذرونه):

               

          

 دیگه عرضی نیست . رخصت 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 17:54  توسط شوهر عزیز  | 

عارضم که :

یکشنبه شب که اعلام کردن دو روز اداره ها تعطیله ما خیلی خوشحال و سرمست اومدیم خونه . البته سر راه کلی تنقلات اعم از پفک و چیپس و بیسکویت و تخمه و... برای این دو روز جهت تماشای فیلم خریداری نمودیم . همچنان عشقولانه مشغول صرف شام بودیم و از برف لذت می بردیم که ناگهان از شرکت اس ام اس اومد که مدیر عامل فرمودن شرکت بازه. (چون شرکت ما نیمه دولتی هستش ) کلی احوالات بنده گرفته شد و همسر عزیر هم کلی دلسوزی نثارمان کردند . اما از اونجا که من از معتقدترین افراد راز هستم مطمئن بودم که یه جورایی تا فردا اوضاع تغییر میکنه. با این تفکرات پس از ملاحظه کردن ادامه پرنده خارزار به بالین رفتیم و دم دمای صبح صدای دلنواز اس ام اس اومد که میفرمدن شرکت ما هم دو روز تعطیله .

 خلاصه صبحانه رو با فراغ بال در کنار همسرمان میل نموده و به خرید از بوستان نائل آمدیم. از اونجا که دایی همسر نیز مجددا برای بار سوم پدر شدند* ، بخشی از خرید به مراسم نوزاد دیدون اختصاص داشت. ظهر هم پس از صرف ناهار به کلاس زبان که تعطیلی حالیش نبود رفتم. عصر هم به منزل مامان ملیح و از آنجا به منزل دایی جان گسیل شدیم.

سه شنبه همسرجان را به آرایشگاه رسانیده و خود تا اتمام کار ایشان در صف بانک وقت گذراندیم. بعدش اومدیم خونه و ناهار خوردیم من خوابیدم ولی همسرجون برای عروسی که شب دعوت بودیم جلوی آیینه ساعتها وقت گذروندن. شب هم جای همتون واقعا خالی عروسی رفتیم   خیلی خیلی خفن. واقعا خوش گذشت تا حدود ۲ هم اونجا بودیم من هم اونقدر بالا و پایین پریدم و داد زدم که صدام گرفت. بعد از مدتی دلی از عذا در اوردیم .خیلی خیلی جاتون خالی

 

چهارشنبه رو با رخوت کامل به شرکت روانه شدم اما چون دانشگاهها تعطیل بود همسرجان در منزل موندند و کسری خواب دیشب رو حسابی جبران کردند.عصر هم مجددا به منزل مامان ملیح رفته چون همسر میخواستند با بچه برادر اوقاتی خوش را سپری نمایند و از عمه بودن خود لذت ببرند .

۵ شنبه هم مجددا هردومون تعطیل.البته من به کار دومم یه سرکی زدم. عصری هم رفتیم برای همسرجون به مناسبت کادوی تولد (البته حدود ۱۰ روز زودتر) و البته ولنتاین (البته حدود ۳۰ روز زودتر!!) گوشی موبایل ابتیاع نمودیم .

شام هم یه پیتزا فروشی باحال اول خیابون میرزای شیرازی کشف کردیم به نام چاپاتی. حتما امتحانش کنید.

فعلا بای  به امید تعطیلات هفته آینده .

* پ.ن : دقت کردین چرا بچه های متولد دی اینقدر زیادن مثلا  خود من + برادر وسطی + مامانم ، همسرجون + خواهر همسر ، بچه برادر همسر ، بچه دایی همسر و....  آخه تعطیلات عید کار خودشو میکنه همه بیکارن و خونه هی عشقولانه در میکنند   و به افزایش جمعیت کمک میکنند. (این هم آخرین کشف بنده)

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 14:36  توسط شوهر عزیز  | 

الآن داشتم سایت ایرنا رو میدیدم اعلام شده به دلیل برودت بسیار زیاد هوا فردا دوشنبه تعطیله .

        هیبیب هورا      هیبیب هورا     

        هیبیب هورا      هیبیب هورا     

        هیبیب هورا      هیبیب هورا     

        هیبیب هورا      هیبیب هورا     

الآن هم سر کارم. نمیدونید چه حالی دارم میکنم. خداییش اولین نفری هستم که اعلام کردما . دمم گرم

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 18:47  توسط شوهر عزیز  | 

سلام تند بگم که خیلی خیلی خوابمون میاد :

۳۰ آذر - ۵ شنبه (شب قبل شب یلدا ) رفتیم خونه مامان ملیحه به نوعی مراسم عرفانی شب یلدا رو اونجا بجا آوردیم البته یه شب زودتر

۱ دی - جمعه همسر مهربون تشریف بردن آرایشگاه من هم رفتم سر کار تا ساعت ۴ - شب هم پرنه خارزار رو دیدیم . شب یلدا رو عشقولانه خودمون دوتایی برگزار کردیم

۳ دی - برادر همسر مهربون پدر شدند  . به به مبارکه نتیجه اخلاقی : فحش خور همسر مهربون زیاد شده به علت عمه شدن .

۶ دی تا ۹ دی - با اجازتون تشریف بردیم اصفهان به صرف بریونی اعظم - خیلی خیلی خوش گذشت .

۱۵ دی - امروز روز خانواده بود. برای همسر مهربون کادو خریدم و امشب رو دوتایی به افتخار خانواده کوچیکون جشن گرفتیم.

کارهای روزمره : کار ، کلاس زبان ، کار ۲ ، خونه مامان ملیح ، خونه مامان پروین ، عشقولانه و....

راستی عجب برف قشنگی اومد این روزا ، امشب هم در عرض ۵ دقیقه کاملا سفید کرد زمین رو.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 23:26  توسط شوهر عزیز  |